سکوت فکر

اینجاست، هر آنچه که من در سکوتم می گویم

آخرین

این،

آخـــــــــــــــــــــــــرین تــلاشمـــــــــــــه...


*جالبه بدونی این مطلب 91 مین پست من تو بلاگمه...چه تصادف جالبی!...با سال 91 دیگه با هوش نیشخند

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧
تگ ها :

دلم

دلم برات تنگ شده جونم...می خوام ببینمت، نمی تونم!

 

باورت نمیشه اما خودتو عهدو شکستی... با نفهمیت........................

به قول ناپلئون چیزی که حد ندارد خریت است..................................................................................

"حد نداشت"...ولی پیوستگی داشت!

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

خر شیطون

یه وقتایی آدم خر میشه دیگه...هوس می کنه زنگ  بزنه یه حالو احوالی کنه! دیگه حالو احوال که جرم نیست...البته که جرم نیست ولی جنبه اش نیست...حالم رو به هم می زنه...همین قوانینه نانوشته ایی که به حکم صحیح پنداشتن دستو پای آدمو می بنده...

"مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد"....

دینگ...

دیگه خر نمی شم!

این خره بعضی وقتا بجور آبروریزی می کنه...والا به خـــدا! :دی (اوخ اوخ یادم افتاد بگم، سر کلاس استاد خیلی جدی مشغول درس دادن بود، و پرسید (با صدای جدی و کلفت بخون): بعد از دو نقطه چی میآد؟ منم نه برداشتم نه گذاشتم پریم گفتم "دی" ...قیافه ی استاد وقتی بهم نگاه کرد شده بود همون :دی

خاطره سازی کردم...

راستی، خر منم هم می خواست خاطره سازی کنه...

نذاشتی...

خیـــــــــــــلی خـــری



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٢/۱
تگ ها :

رفتم...رفتی...رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

اونی که بره...چه زود یا دیر...دیگه رفته! اونی که رفت حالا هر جور که رفت...به رفتن فکر کرد و رفت...از دل برفت هرآنکه از دیده برفت...اما یادش هنوز نرفت و پابرجاست...البته....یـــــــــــــــــاد هم رفتنــــــــــــــی ست...

نه یاد داد...نه یاد گرفت...همان بــــه که رفت!

به سرم هوای آدم زده بود..............................رفتم...رفتی...رفــــــــــت!

 

 

 

 

پی نوشت:

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنهء کفش فرارو ور کشید 
آستین همت رو بالا زد و رفت
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنهء کفش فرارو ور کشید 
آستین همت رو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب 
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای آدم زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای آدم زد و رفت
به سرش هوای آدم زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای آدم زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای آدم زد و رفت
به سرش هوای آدم زد و رفت




  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/٢٥
تگ ها :

خودمونی

دوس داشتن اگه کافی بود، که دوس داشتیم همو! اگه صداقت می خواستیم، که داشتم! البته تو رو نمی دونم! انگاری همین یه وره قضیه لنگ می زد! هنوز همون حرفی که زدن و تو نتونستی از خودت حتی یه کلمه دفاع کنی، خوب یادمه! نخواستی یا چیزی نداشتی که بگی، نمی دونم! ولی اینو می دونم نتونستی عاشق کنی! عشق یه جو صداقت می خواست که در تو ندیدم! تــو لباسه دیگه ای بودی، هر وقت با من بودی! حس می کردم همیشه! تعهدی نداشتی!آینده نگری نداشتی! من واست جفت و جور نبودم، حالا هی ما زور می زدیم! آدما رو دیدم بعد از تو! باهاشون حرف زدم! چشمو گوشم باز شد! رسیدم به اینکه:

"دوس داشتنه تنها، کافی نیست" 

و به چشمان تو سوگند، بعده تو هم میشه عاشق شد.............. و تو اولینو آخرین تجربه ی اشتباهی بودی..........


  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
تگ ها :

همه ی آروزم

دلم یه ذره جا می خواد، آره به خدا فقط یه ذره، که توش اینا رو بشه پیدا کرد:

ایران

خونه

مامان

بابا

خانواده

آرامش

امنیت

رفاه

مردم

صلح

رنگ

لبخند

زرتشت

اسلام

مسیحیت

یهود

بودا

شـــادی، شـــادی و شـــادی....!

همـــه ی آروزم، همین یــه ذره جــاست...!

فقط همین!

 

پی نوشت: تا دیگه هیچ کسی از ترس چاقو نره تو لباسه آهو................!

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
تگ ها :

بی جاذبه...

احساسی شبیه معلق بودن در فضایی بی جاذبه، اصن از همینه فضاو فضانوردی خوشم میآد. ولی چه خوبه که تو همین جا دارم حسش می کنم... معلقم!

می دونم نمیشه، ولی نمی تونم ازش دل بکنم. می دونم جفت و جور نیست با من، ولی بیخیالش نمیشم، می دونم ولی انگاری...

...همیشه دونستن کافی نیست!

اصن دونستن زیاد خوب نیست!

اینم می دونم!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
تگ ها :

قلب های شیشه ای

آدما خیلی راحت نور رو ازت میگیرن!

اینو یکی گفت! ورسوخ کرد تو تمام وجودم، به همون سرعتی که خون ازمغزم تا سرانگشت پاهام جاری میشه؛ و گرمم می کنه! 

داغم کرد...

گرماشودوس داشتم.

پرت شده بود، حواسمو می گم! درگیر شده بودم...

کلی گره پیدا کردم...

چه شادم واسه پیدا کردن گره ها،

وچه تلاشِ خوب و لذت بخشیه،

واسه باز کردن همشون...

بــــاز می کنم...رهـــا می کنم...رهــــــــــــــــــــــــــــــــا می کنم

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
تگ ها :

تکــــــرار

بــوی خـوش عــود و گیـــجـیه همراهـش

با یه سبد تنهـــــایی

خیره به سقف

حرکت تندِ

پره های از نفس نیفتـاده ی پنکه سقفی

تـکرار تـکرار و تــکرارِ

مـوزیـک

و حسی خـــــالی

از تــــو

از خــودم

از هـمه چیز

از هـمه کس

حــــالمو جا میـــاره،

همین تکـــــرار!

آتیش داری؟

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧
تگ ها :

از یـــــاد رفته

بی خود سرودی!

این همه شاهکاره پزدادنی را!

این همه فقط برای نمایش فرهیختگی ست.

اینجا کسی حس و حال شاهنامه خوانی ندارد.

گرفتارتر از این حرفاییم!

نه,

گرفتارمان کردند!

همه را به باد دادیم,

چه قدر نشناس شدیم...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦
تگ ها :

یادت کردم...بی حاشیه

تو همیـن هـوای بـارونی، تو همیـن ساعتــای تنهــاییم،همیـن الان که یـکی رفته استقبال، رفتـه فرودگاه، به استقبال کسی که شـــــاید عزیزش بشـه!، یــــادت کردم!، به یـاد تـــــــو که عزیـزم بــودی، به یــــاد تـــــــو که قــرار گذاشتیـم یـه روز مـــــن بیـــام به استقبـــالـــــت...

تـــــــو مســـــــافر نشــدی!

دل به دریــــــــا نــزدی!


آهنگ متن این نوشته:

 

صدای تو بیداری بیشه آواز سبز برگه
صدای تو پر وسوسه مثل شب خونیه تگرگه
صدای تو آهنگ شکستن
بغض یه دنیا حرفه
تصویری از آغاز صریح قندیل نور و برفه
هیچ کی مثل تو نبود هیچ کی مثل تو منو باور نکرد
هیچ کی با من مثل تو توی نقد شب من سفر نکرد
هیچ کی مثل تو نبود ساده مثل بوی پاک اطلسی
یا بلوغ یک صدا میون دغدغه دلواپسی
هیچ کی مثل تو نبود هیچ کی مثل تو نبود
تو غرورت مثل کوه مهربونیت مثل بارون مثل آب
مثل یک جزیره دور مثل یک دریا پر از وحشت خواب
هیچ کی مثل تو نرفت هیچ کی مثل تو نبود
شعرای تنهاییمو هیچ کی مثل تو نخوند
همه حرفام مال توست همه شعرام مال توست
دنیای من شعرمه همه دنیام مال تو
هیچ کی مثل تو نبود
  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها :

فاصله بگیر

تویی که فقط دوس داری انتقاد کنی،

ولی با کوچکترین انتقاد، صدات رو بالا می بری!

تویی که خیلی قشنگ بلدی بری بالا منبر،

و فکر می کنی "خیلی" خوب "می فهمی"!

تویی که فکر می کنی خیلی می دونی،

و خیلی خوب تحلیل میکنی!

تویی که اونقدر بی توجه و بی فکری که همه چیزو با سنگ معیار خودت می سنجی،

تویی که شنوده ی ماهری هستی برای "ضبط" هرچی که میشنوی، تا یه روزی بیای بزنی تو سر آدم،

تویی که دیگه از هم صحبتی باهات لذت نمی برم،

و

تویی که حس می کنم دوری از تو برام بهتره تا نزدیکی به تو...

لطفاً فاصله بگیر!

اونقدر خودخواهی که نمی بینی من هم دلم کمی - نه، خیلی بیشتر فاصله می خواهد...

راحتم بذار...

 



 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٩
تگ ها :

پیوندی شیرین

شنوده ی همه ی ذرات خویش شدم،

شونده ی تمام و عیار همه ی عناصر طبیعت،

و در این بین،

هر چه بیشتر می شنوم،

و هر چه بیشتر به خود نزدیک می شم،

گویی حرف کمتری برای گفتن دارم!

حرفی نیست!

جز پیوندی دلچسب،

بین من و دنیای درون من!

 



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱
تگ ها :

آنچه گذشت

همه اش خوشی،

همه اش خوبی،

همه اش لبخند،

تازگیه دیدارها،

فراموش شدن دلتنگی ها،

آغوش بی دغدغه،

به کرات،

شوخی های فراموش شده،

تکه کلام های خونگی،

کیف و حال رکاب زنی،

و تکرار نوازش نسیم روی صورت،

و باز شنیدن "آفرین های" بلند،

با صدایی نازک - صدایی نه مردانه،

دوستان من،

دوستایی بیشتر از یک واژه - دوست،

همه اش یه چیز،

و آن اینکه،

آنچه گذشت...به خوشی گذشت،

و از این باب،

سپاس از خدا،

خانواده،

دوستان،

و همه ی آنهایی که ساختند،

این همه را،

این همه زمان خوبه سپری شده را...

به کلام نمی گنجد،

اگر باز بگویم،

دوستان دارم،

ولی من باز و باز و باز از گفتنش ابایی ندارم،

دوستان دارم،

با فریادی درونی،

و همه ی من که در یه واژه خلاصه می شود،

*سپاسگزارم*

پی نوشت:

- سپاس از تو و همه ی خوبی های تو، دو صد چندان است. بدان که حتی تصور نبودنت، ویرانم می کند. پدرم، عاشقانه و بی منت، دوستت دارم.

- دیدار دوباره تو، بعد از سال های سپری شده، اتفاقی فرخنده بود.

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧
تگ ها :

همه ی من

همه ی من شده یک چیز:

"رفتن"

و

آرام گرفتن در آغوش بی دغدغه ی "مادر"...

گرچه،

از تو چه پنهون که خونواده ی کوچیک ولی دوست داشتنی ایی اینجا دارم که دلتنگشون می شم...

خدایا، از همه ی خوبیهات، از تک تکشون، مرسی...

مرسی واسه ی عزیزانی که در کنارمنن و تو خواستی که کنارم باشن...همون روز و همون ساعت خاص که من اومدم اینجا و قصه از همون روز شروع شد...قصه ی یه جمع صمیمی و حس گرم خونه و خونواده...حضور همشون به دلم گرمی می ده...تو این دیار غربت...

بازم یادم نره بگم...

خدایا، سپاس

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٠
تگ ها :

بذار بهت بگم...

...

.... : بذار بهت بگم!

من، صبح که از خواب پا می شم، دلم می خواد کسی نباشه باهام حرف بزنه. می خوام، از خونه که می رم بیرون، کسی منتظر نباشه برگردم. دله کسی تنگ نشه واسم. کسی منو نخواد. می خوام تنها باشم... .

...


  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٤
تگ ها :

فردا...

و هم اکنون باز به تماشای تو نشستم...هنوز طلایی رنگ است هر آنچه میبینم...از رفتن تو هراسی به دل نیست...البته لبخندی به لب داشتم...شاید برای این است که ایمان دارم، باز می گردی...و آغازگرفردای تازه ی من خواهی شد...

فردا، آفتابی ست!


  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩
تگ ها :

هراس از وی ندارم من...

نه افسانه می ترسم، نه از شیطان

نه از کفرو نه از ایمان

نه از آتش نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن، نه از فردا نه از مرردن

نه از پیمانه می خوردن، نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر، شما را از خدا بهتر

خدا از هر چه پنداری، جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد، "خدا" باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هر گز نمی خواهد چنین آیینه ایی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من، هراس از وی ندارم من

هراسی را از این اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از این دارم، خدایا بیم از آن دارم،

مبادا رهگذاری را بیازارم

.

.

.

گزیده ای از اپرای موسی و شبان (همای)

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها :

ساده آمدم

عادت نکردم به زرنگ بودن...به تیغ زدن...به اونچه که به شکل وحشتناکی دوروبرم می بینم...بهم یاد ندادن که اینجور خصلت ها رو بذارم به حساب زرنگی...بهم یاد ندادن که از هر کوچکترین فرصتی برای استفاده ی مادی و معنویه دیگران، نه، اصلاح می کنم، برای سوء استفاده ی مادی و معنوی ازدیگران، استفاده کنم...بهم یاد ندادن و بلندتر میگم نخواستم که یاد بگیرم حتی، از این جور خصلت ها...در نظرم زرنگی مفهموم دیگری دارد...کاملاً متفاوت با آنچه که در ذهنت داری...بی مقصود...بی منظور...بدون هیچ تلاشی جهت سرمایه گزاری های آینده...بدون هیچ طمعی به هر آنچه که داری...بدون هیچ حس برتری نسبت به تو...بدون هیچ بخل و حسادت...بدون همه ی این واژه های ناهنجار...بی منت...دوستت دارم...

خوش نباشد، پایه ی دوستی را با زرنگی بنا ساختن...ساده وبی ریا به پیش آمدم...و

وای به روزی که که حس کنم اشتباه کردم...فقط حس کنم! 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها :

جویدنه خالی

تا حالا فکر کردی اگه این آدامس نبود، فشار بین دندوناتو رو چی می خواستی خالی کنی!؟ وای که بعضی وقتا به من خیلی حال میده، همین آدامس جویدن...حالا اینکه خرسی باشه یا نباشه، خیلی مهم نیستـــا...مهم نفس جویدنه... بدون صرف کردنه هیچ انرژیه مضاعف دیگه ای برای هضم کردن...من بهش میگم...جویدنه خالی...حال میده به من، همین حس خالی بودن...همین حسه فراموش شده ی، بیخیالی

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها :

داریم گند میزینم

باور کن که داریم گند میزینم، هممون! آها...بیا بشین، در نرو... بی خودی ام نگو حس و حالش نیست. واسه شنیدن دو کلوم حرف حساب، چند دقیقه وقت بذار. داشتم می گفتم، داریم به این زمین و زمان و آدماش، گند میزینم. یه خوده دقت کن... وایسا وایسا، همین الان نفهمیده یه گنده دیگه ای زدی! از خودت شروع کن و گنداتو ببین! چرا همیشه می خوای بری سراغ یکی دیگه! چرا همیشه دنبال رو میز گذاشتن دیگرانی، واسه عملیات کالبدشکافیه غیبت! دیدی! حسابی گند تو گندیم. همه مون! ازاونی بگیر که داری بهش محبت می کنی، داری از ته قلبت مایه می ذاری، حواسش نیست یا هست، گند میزنه به روحو روانت تا اونی که همش سعی داری کمک حالش باشی، ولی چه خریت، که طرف جمعه ست! گندامون زیاده...یکی دیگش اینه که به دروغ عادت کردیم عزیز من. بله! چه خــــــوب هم عادت کردیم تا اونجا که وقتی داری از ته دلت و با تمام هوشیاری و صداقت سلول های بندت، باهاش رفتار می کنیو حرف میزنی، باز چه خریت، که طرف رفته تعطیلات، لبه ساحل نشسته داره با آفتاب دروغکی، خودشو برنزه می کنه! ها...ها! بپا فقط یه روز به خاطر سوختگیه شدید، نبرنت بیمارستان!

دلم می خواد، بعضی وقتا، از دست این آدمای برنزه شده، منم برم تعطیلات، لبه ساحل دروغی...

آدم نفهم...به نظرم محترم تر از آدمیه که خودشو به نفهمی میزنه

اینم بهت بگم که بعضی وقتا خسته می شم ... یعنی شدم... از اینکه با این جماعت دوروبرم...با صداقت و عشق رفتار می کنم...

شاید چند وقتی نباشم...میرم تعطیلات!!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱/٢٦
تگ ها :

حرف نزن...یه کاری بکن

وقتی کسی حالش بده بهش نگید این هم می گذره ای بابا، نگید درست می شه، نخواهید با جک های مسخره بخندونیدش نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.
براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین. از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن، حرف نزنید.
وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین. شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید. یا شراب. براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید. بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه. گوش کنید. هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید. فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته. شما جای اون آدم نیستید. شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید. پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.
بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.
اگه دلش خواست خودش حرف می زنه

.

.

.

سپاس از مهری

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٥
تگ ها :

خود سبکی

بعد از مدتها...واسه اولین بار...اینجا...تا خود صبح...نشستیم و حرف زدیم...یعنی حرف زدم...از همه ی آنچه که در من بود و توان گفتنش نبود...واضح تر بگم...شنونده ای نبود...هیچ کس نبود...کسی نبود تا براش بگم...کسی نبود... برای درد ودل کردن...اگرم کسی بود...اطمینانی نبود...ولی دیشب...همه ی آنچه که در من جمع شده بود...همه ی آنچه که منو تحت فشار زیادی قرار داده بود...و من نفهمیده بودم...که چقدر موجب آزار من شده...همه رو گفتم...و سبک شدم...خیلی سبک شدم...تمام فشاری که تو قفسه سینه ی من جمع شده بود...همه ی اون فشارا...از من خالی شد...سکوت و آرامش...تمام فضای مغزم و وجودم رو پر کرد...تمام وجودم سرشار شد از حس خوب آرامش...تمام وجودم سرشار بود از حس خوب راحتی...سبکی...و همه ی واژه های مشابه...و هنوزم همراهمه...

دیشب یاد گرفتم...که اگر فشاری در تو هست...باید خالی شود...اگر حرفی هست...باید زده شود...اگر بی تفاوت باشی...بی خیال باشی...اگر بخندی ولی ظاهری...کمکی به خود نکردی...شنوده ی دلسوزی یافتی...هر آنچه در سینه داری...بگو...حس بعد از گفتگو...بی نظیر است...

ازت ممنونم...به خاطر همان واژه ی آشنای سنگ صبور بودن...ازت ممنونم...برای همه ی وقتی که فقط و فقط برای یک چیز گذاشتی..."شنیدن" با تمام وجود...و ازت یاد گرفتم...بی تفاوت بودن نسبت به خویش...بزرگترین خطاست

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠
تگ ها :

حس نشد

سال نو شد...تقویم ها می گن!...نه...رادیو گفت...به وقت ما...7:20 (حدودی)...با تلاشه زیادی که شد...ولی حس نشد...هفت سینه 90 چیده شد...با همت بسیار...هدیه هایی داده و گرفته شد...ولی باز حس نشد...نگرانم...خیلی نگرانم...از اینکه نو شدن رو حس نکردم...سفر کوتاهی هم رفتم...برای خودم خرید عید کردم...ولی باز...حس نشد...صادقانه بگم...نو شدن خودم رو هم حس نکردم...همونم...همون آدم قبلی...در تلاش برای بهتر شدن هستم...هر روز...ولی با بهار...چیزی در من تغییر نکرد...خونه تکونی هم کردیم...خوش گذشت...ولی دلم خونه تکونی نشد...نمی دونم چه جوری میشه دل رو، خونه تکونی کرد...نمی دونم!...دلتنگ آغوش پدر و مادر بودم...برای همین حس نشد...شاید!

شایدم فقط واسه این بود...که اینجا بوی خونه رو...نداشت

نوروز 1390...دور از خونه...دوره دوستان...تجربه ای جدید...بر همگی

پیروز

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٩
تگ ها :

چهل روز گذشت...

... با غمی که به دلها بود، گذشت...

و چه، زود گذشت...

جایت چه خالیست...

گرچه

یادت همیشه در دلها زنده ست...

روحت شاد...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
تگ ها :

خوشم میآد

ازت خوشم میآد چون...

خودتی،

الکی حرفی رو تصدیق نمی کنی،

الکی حرفی رو رد نمی کنی،

به خاطر من قبول نمی کنی،

به خاطر من رد نمی کنی،

خودتی،

فکر می کنی و نظرتو می گی،

الکی به خاطر دل من نمی خندی،

الکی باز به خاطر من اشک نمی ریزی،

کلاً ازت خوشم میآد چون میشه تو رو فهمید،

میشه شناختت،

میشه فهمید دیدگاه فکریت رو،

میشه فهمید آرزوهاتو،

چون آرزوهای من، آرزوهای تو نیست...

چون حرف من، الکی، حرف تو نیست...

چون صداقت در تناقض رو دوست دارم و این جزئی از توست...



  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
تگ ها :

مانده ام در تفکر

مانده ام در پی یافتن تعریفی، برای آنچه که من پیچیده ترین واژه می خوانمش! مانده ام در سرگشتگی و سردرگمی! مانده ام که چرا توان یافتن ندارم! مانده ام که چگونه می شود تعریفی برای آن یافت! گذشته را مرور می کنم! عزیزانی که رفته اند! عزیزانی که نرفته اند، ولی دورند! به دوستانی که همیشه مایه ی تحسین من بوده اند! به داشته هایی که از دست رفته اند و نداشته هایی که بدست آمده اند! به لحظاتی که به انتظار و به شدت طولانی گذر کرده اند و به لحظاتی که آنقدر مست بودم که نفهمیدم چگونه گذشت! به خودم، و به همه ی آنچه که من در مرکز ثقل آن بودم...در مرور گذشته ام، با نگاهی به آینده! ولی باز توان یافتن تعریفی که روبه روی آن گذارم، ندارم! به فرصت های از دست رفته می نگرم! به فرصت های در پیش رو! به گریه ها و لبخند های رفته می نگرم! و به شادی ها و البته غم های در پیش رو! به مردمانی که در کنارم بودند و گذر کردند و به مردمان حال حاضر، که در کنارم هستند! به موانعی که چه سخت و آسان از آنها گذر کردم و به موانع در پیش رو! به شخصیت تغییر یافته و یا ثابت مانده ام می نگرم! ولی باز تعریفی نمی یابم...برای واژه ی "زندگی" تعریفی نمی یابم!

شاید همین ها باشد، ‌که مرور کردم........شاید!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۳
تگ ها :

همین حالا

چیزی واسه گفتن نیست...همین که چیزی نیست، خودش یه چیز محسوب میشه...خالی ام...خالی ام از هر احساس...دوست ندارم...نگران نیستم...صدای نیست تو فضای محصور مغزم...حسی نیست...اشکی نیست...لبخندی نیست...اگر هست ظاهری ست... گویی به مفهوم پوچی رسیدم...خوبم...به غایت آرامش، گویی رسیدم...بی تفاوت...ولی چه جالب...جالب که همه ی اینها را حس می کنم...عجب پارادوکس غریبی...گویی خون توی رگهام یخ زده...داره گردش می کنه...توان تایپ کردن از همین جا میآد...ولی حس خنکی و سردیشو میشه حس کرد...سردیم کرده شاید...خوبم...حس همین حالا...همین حالا...

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ ها :

چند روزی میشه که نیستی

ممنونم و یا بهتره بگم از همه تون، تک تک شما ها، که همدردی کردین با من، سپاسگزارم.

یکی از بچه ها می گفت ماها که دوریم، باورش برامون سختره! می گفت من هنوزم که می رم ایران، حال رفته ها رو هم می پرسم! می دونم رفتی، ولی باورم نمیشه! می دونم باید قبول کرد که زندگی همینه، ولی قبولش واسم سخته. می دونم چاره ای نیست و نمیشه کاری کرد، ولی دلم می خواد یه کاری کنم! می دونم باید قوی باشمو زندگی ادامه داره، ولی چه کنم که این جور وقتا حسابی کم میآرم!

مهری جان، دوست بی نظیر سال های نه چندان دور، از تماست ممنونم...

سوده جان، از تو هم ممنون...

مهرداد جان بابت متن زیبات ممنون...

ممنون که یادم بودین و از بابایی هم یاد کردین.

یه چیزی هست که همیشه با من می مونه! به همون خدایی که اصلاٌ دوست ندارم قسمش بدم، فقط بدون که من تو این همه مدت، "هیچ وقت" اخم رو تو صورت بابایی ندیدم...می خوام ازت یاد بگیرم، بابایی جون...


  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
تگ ها :

بابایی...رفت

با شنیدنش، سکوت ناشی از بغض تو گلوم، اولین چیزی بود که اومد سراغم! البته کسی بهم چیزی نگفت! جالبه که از خواهر زن داییم شنیدم چون همین الان واسم میل همدردی و تسلیت فرستاد! اونم نه از ایران، از امریکا! وقتی میل رو باز کردم، ‌گیج شدم! دو باری یا نه بیشتر خوندمش! سریع زنگیدم ایران! بله! بابایی دیروز عصر رفته بود از پیشمون! بابایی این اواخر خیلی اذیت شد! مریضیش امانشو بریده بود! همین چند هفته پیش ایران بودم! خوب شد که رفتم! خوب شد!

بابایی اخلاق و روحیات خودشو داشت! مثه اکثر مردای قدیمی، واسه خودش اصولی داشت! یکی از چیزایی که خیلی دوست داشت، باغش بود! خیلی بهش علاقه داشت! حق داشت چون واسه همه ی ما اگه از جایی خاطره ی خوبی داشته باشیم، به اونجا بیشتر علاقه مند میشیم. همیشه به من می گفت کاش تو پسر می شدی! می دونی آخه جفت پسراش پیشش نبودن. هر موقعه من می رفتم پیشش و اگه کاری بود تا براش انجام بدم، تو گوشم می گفت، کاش تو پسر میشدی! خیلی قبل ترا وقتی تهران حسابی سفیدپوش میشد از برف، می گفت "جمشید جان" بریم برفا رو پارو کنیم؟! آره صدام میزد "جمشید"! نمی دونم حالا چرا این اسم، هیچ وقت نپرسیدم و هیچ وقت هم نگفتم که اینجوری صدام نزنین. جای خالیه پسراشو، شاید، اینجوری پر می کرد! موقع رفتنم از ایران، ‌وقتی بغلش کردم، بهم گفت حلالم کن، من نمی مونم!

حالا دیگه بین ما نیست! دلمون برات تنگ میشه! دلمون برای لحظه لحظه های با تو بودن، تنگ میشه! میشه از همین راه دورم حس کرد، که جات خیلی خالیه!

روحت شاد


  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
تگ ها :

به خود آ

آدمی را چه میشود! تو را نمی فهم! کمی، فقط کمی به آینده ی در راه بنگر! ببین که به تعبیر چشم به هم زدنی، فرا می رسد! خودت را گم کرده ای! دقیقه ای را برای خودت صرف کن! نگاهی بینداز به آنچه هستی و آنچه خواهی شد! دور نیست آنچه که در انتظارت است! کسی چه می داند! جز خودت، و آنچه که برای خودت کرده ای! تکرار می کنم، آنچه که برای خودت به یادگار گذاشته ای! فراموش کن! بهشت و جهنمی در کار نیست! آنچه هست، همان که ما حساب و کتابش می خوانیم، همه اش همین جاست! همه اش! آنچه تا به حال بر تو گذشته، تو بر خود روا داشتی! آنچه که در روزهای بعد می آید، همان چیزی است که ماحصل روزهای سپری شده ات است! خوب دقت کن! آن تعبیری که من همیشه با باور کامل به خاطر نگه داشته ام، همان که بین بعضی از ما، به باور رسیده است، همان که من بهشت و جهنمش می خوانم، همان تعبیری که شاید برای تو هم آشنا باشد، همان که می گوید: "از همان دستی می گیری، که به آن داده ای"! آشناست برایت!؟ آویزه ی گوشت کن! دستی بگیر! دستی بگیر تا شاید جایی که محال انتظارت باشد، دستی به سویت آید! به خود غره مشو! هیچ نیستی! هیچ! کمی به جلو بنگر! کسی چه می داند بر تو چه خواهد آمد! دستی بگیر نه از سر ترحم، بلکه از روی عشق! نه از سر وظیفه، بلکه از روی علاقه! نگرانتم! آنقدر که می دانم نمی فهمی! نمی فهمی که در روزهای نه چندان دور، چه چیزی ممکن است در انتظارت باشد! نگرانتم! هیچ نگران خود می شوی؟! هوشیار باش! بدان که زمان می گذرد، با شتاب وصف ناپذیری، و اگر فرصت یاری دادنی را از دست بدهی، بترس، که شاید دیگر فراهم نشود! یاری گر باش! تا روزی، جایی، در ناامید ترین روزهایت، کسی به یاریت بشتابد! با عشق! آنچه از تنهایی می دانی، چیزی نیست که من می دانم! آنچنان سخت است، که اگر باورش کنی، از پای می افتی! نگرانتم! و بیشتر از همه نگران روزهای تنهایی تو! به خود آ!

نمی شد به انگلیسی بنویسم! باید به نثر صریح فارسی نوشته می شد!

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
تگ ها :

I Changed It

YES! As you are seeing I Changed the blog style! from the darkest color to brightest one! I was in the mood of changing and a friend suggested too so I did it just right now! So please let me know about your idea which is my pripority concern

The second semester started from last week! 4 courses and 15 credites means hard study needed! I am going to begin. Beside I am doing some thing else too which I am hopeful about the result! Wish me the best! An be pretty sure if I get the positive answer, I will invite all of those who made a wish for me to have lunch or dinner! Just make a wish for me

It will be announce next week....Here we go

   

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
تگ ها :

The Saddest Word

 

It's time for saying the saddest word I've ever heard! Saying Goodbye! Thanks to all of you! To my family and my friends who tried to create best time during my trip. Thanks to all of you. I am going to back to school, to study again and being far from my beloved people. It can be hard again! But there is no choice. I should do my best to study as well as I can. I think this can be a huge THANKS to all who supported me, both financially & mentally

I Really Love You All

&

Hope To See You Soon


 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٩
تگ ها :

??!Why

Why you persist to change the people!? Why don’t you accept them as they are!? Why you insist that your ideas are right!? Why you make them under fire?!

Changing yourself is easier than changing the other. If you got changed, wonderful, you did it! But it doesn’t mean that others can and should change! If you want to respect the people, accept them as they are. If you want to see honestly people, let them be as they want

Let them to be free…let them to choose…let them to have their own ideas…don’t say This is True, That is not

I wanna say again: “If you want to respect the people, accept them as they are”…Don’t be rude!

 

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٤
تگ ها :

A Lovely Poem

Just right now I got an e-mail; it was about a poem written by a cancer young girl! I really love it! Here is the mentioned superb poem


?Have you ever watched kids on a merry-go-round"

?Or listened to the rain slapping on the ground

 ?Ever followed a butterfly's erratic flight

?Or gazed at the sun into the fading night

You better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last

?Do you run through each day on the fly

?When you ask “how are you?” do you hear the reply

When the day is done do you lie in your bed with the next hundred chores running through your head


You'd better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last


Ever told your child, we'll do it tomorrow and in your haste, not see his sorrow

Ever lost touch

Let a good friendship die Cause you never had time or call and say, Hi

You'd better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last

 

When you run so fast to get somewhere, you miss half the fun of getting there

When you worry and hurry through your day, it is like an unopened gift thrown away

Life is not a race

Do take it slower

"Hear the music before the song is over

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۳
تگ ها :

First Step

Having conversation with you is too hard, and sometimes even impossible. You can’t listen to me; and to be clearer you listen but not to my words, to yourself! To find answers! You don’t follow my words! I really need you to listen to me! You are not patient to listen, just listen! Have you ever try to just listen without even saying one word! Not sure! Before, I was like you! Yes I was! But I tried to upgrade my tolerance! And I am proud to say that I reached some progress. But it is not enough, I know! And because of that I still work on it; nonstop!

I believe that the most important element for having a good, impressive, and beneficial conversation with each other is passing the first step: Listen Carefully to Each Other!

“Don’t Forget”

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۳
تگ ها :

New Version

Nowadays there is a feeling of thinking, talking, and also writing in English! As a secret which I wanna share with you, I usually talk to God in English words! Donno why and don’t want to know the reason.The thing which always bothers me is the fact that my writing in English is awful, terrible and hmmm very bad! I have no confidence to write in English! The people surrounded by me tells me that you should improve this lack of ability, to write in English. So I just decided to start! YES! I am going to practice more and more…so here is the first note of me in English which I hopeful to don’t have many many mistakes! Just hopeful!

Recently I started to read an English book, “Anger”! I don’t like the title but inside of the book, you can find many meaningful sentences! Someone gave it to me as a gift! It is talking about how you can care of your anger, how you can accept it and try to handle it, how you can care of it as a child, and many interesting things! I like it as a simple book to read and know more. It doesn’t improve the feeling of pursuing to finish it! No, never ever! It is like an educational book for you to improve your control in angry situations.

Today was sweet! It was really sweet! Coz I accepted my mistake! I confessed my mistake! When I say: “I am sorry! It was my fault”, I have better feeling in comparison with when I try to justify! To find words to get rid of it! Anyway, today was so sweet for me! I bought a gift for myself! I love it!!

For now that’s all! I am not sure about how many mistakes I have in this note! You know maybe I should forget to count my mistakes! I should focus on writing and writing and writing!

Here I am! New version of Sepideh…Hug me, even with my mistakes! ;)

  

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢
تگ ها :

همین لحظه...همین جا

از سفر من تقریباً نصفش مونده، تا الان که خوب بوده و مثه همیشه خداروشکر! ولی یه حسی این ته مه ها مونده، - اگه  کمی بوی ناخوش میده، منو ببخش ولی آخه این حسی که هست، اونقد عجیبه که نمی تونم نگم! حس دلتنگیه وطن رو می گم! تا وقتی ازش دوری، دلت براش پر میکشه، وقتی تو خاک وطنی، دلت برای داشته های قبلیت تنگ میشه!! عجیب نیست!؟ اون وقته که میآی شروع کنی به مقایسه...ولی نه! بهتر هیچ مقایسه ای انجام نشه! بهتره نشه! این خاکو حس دلتنگیشم، مثه خیلی چیزای دیگش، بس عجیبه، عجیب!

دیدارها رنگ تازگی گرفت. رنگی که دوام زیادی نداشت! همه برگشتن به عادت ها، برگشتن سر گرفتاری ها. چه بد گرفتارن مردم این مملکت! روزای اول، نفس کشیدن هم راه خودشو گم کرده بود! حس خفگی، چند وقتی بود فراموش شده بود، گرچه، تجربه اش، طی روزهای سپری شده، به غایت طولانی تکرار شد. مردم اینجا، حتی سخت، خیلی سخت، نفس می کشند! یادم رفت، مقایسه ممنوع! می گفتم...حس آغوش گرفتن ها، تازه شد. حسی که بی اندازه در نظرم زیباست. حیف که انگار باید کمی صبر کرد، تا لحظه وداع! تا دوباره رنگی به خود بگیرد! گرچه من بی بهانه، تکرارش می کنم. کسی چه می فهمد که جای خالیه این حس زیبا را پر می کنم؛ تا دیدار ثانوی!

کسی، این گوشه کنارا، سخت مریض است! سخت مریض است! دخترش، بی تاب و بی قرار، هر چه دارد در توان،  با عشق و بی منت، می بخشد، تا کمی، نه، ذره ای آرام کند سختی این درد را برای تکیه گاهش، سایه ی مهر و غرورش، پدرش! من که می بینم این همه سختیو رنج را، دریغ از توان کم کردن کوچکترین باری، از روی دوش خسته اش! مادرم، شرمنده ام!

یه فکری...هــــی میآدو میره...میآدو میره...نمی دونم از روی یه جور غیرته، یا احساسی شدن! نمی دونم از روی وظیفه ست یا فداکاری!!؟ همش میگه، "بمونو باری از رو دوش عزیزت کم کن،‌ خودخواه نباش"...دوباره میآد که "برو و موفق باش، هر کسی زندگیه خودشو داره، آینده نگر باش"...آخ که وقتی تند تند میآد و میره، آزاردهنده میشه! بازم به قول خودم، گیر کردم! که آخه من چیکارکنم، بهتره؟!

همیشه، یه دعایی هست! که میگه: "خدایا، "همه ی" مریض ها رو شفا بده"!! اگه بگم هیچ وقت باور نکردم که "همه ی" مریضا می تونن شفا پیدا کنن، ازم ناراحت نمیشی!؟ اگه بگم این دعا یه جورایی اشتباه بیان میشه، نمی گی دیونه شدم؟! اگه بگم، موندم که از ضعف ایمان منه، یا از خود دعا، چی داری بهم بگی؟! همیشه، با آخرین حس خواستن، گفتم "آمین"، گرچه می دونستم، نشدنیه!

راستی،

اولین نوشته...از تو اتاق خودم...از تو خونه ی خودم...از تو وطن خودم...با.......

 

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٩/٢٦
تگ ها :

خیال سبکی

از ٣ تا، ٢ تاش رفت! امتحانارو می گم. اولی خوب بود و دومی، هـــــی بد نبود! سومی یه هفته دیگست. خدا کنه اونم خوب شه. بله! کی باورش میشه یه ترم تموم شد! دنبالمون کرده! همین زمان دیگه. بی رحم یک کوچولو شل هم نمی کنه!

بعضی وقتا دیدی یه سری حرفا همچین تو گلوت می مونه که می خوای بگی ولی...! نمی تونی! من که به خیال خودم فک می کنم آدم رکی هستم، چند باری گرفتارش شدم. بعضی وقتا دیدی صورتت، لبخندت، چشمات...با اونی که تو دلته یکی نیست! گرفتارش شدم! دیدی دلت می خواد دلو بزنی به دریا، هر چی می خواد بشه بشه رو هی زمزمه می کنی...! گرفتارش شدم! دیدی دلت می خواد بشی متکلم وحده و فقط و فقط خودت بگی،‌ همه رو بگی! گرفتارش شدم! دیدی چقد حس سبکیه بعدش خوبه، دلم می خواد گرفتارش شم! دیدی چه خوبه وقتی تند تند حرفاتو زدی، نفست، قلبت و تمام وجوت هم تند تند می زنه، نه از استرس، از خوشحالی سبک شدن! چه خوبه که گرفتارش شی!

چقد بده که نمیشه راحت حرف زد...شاید واسه اینکه تو گوشم زمزمه می کنه: "تا وقتی حرفی رو نزدی، تو صاحب اونی، وقتی زدی ..." همین بود دیگه! دقیق یادم نیست.

کی به کیه...شاید یه روزی گفتم...فقط بذار از اون همه حرف یه جملشو بگم:

"برام مهمی، اونقد که..........................................................................


  
نویسنده : سپیده ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٩/٥
تگ ها :

خونه


خانواده ی عزیزم...قدرتون رو بیش از پیش می دونم...می دونم اگه شما نبودین...اگه اونقدر خوشبخت نبودم که شما ها رو داشه باشم...الان اینجا نبودم...الان اصلاً زنده نبودم...این پست فقط فقط واسه شماست...مامان جونم...بابای خوبم...خواهر عزیزم...میبینی! چقدر خانواده ی کوچیکی دارم!...فقط ٣ نفر...قدرتون رو به اندازه ی تمام لحظه هایی که تنها سپری می کنم...می دونم...خودمونیم مهمترین چیزه!...همین خانواده...می دونی وقتی دور باشی می فهمی چقدر بودنش مهمه...برای من که غریبم...پرمعنی و پر از حس خوبه... بعضی وقتا از خودم می پرسم...واقعاً زندگی ارزش دوری رو داره!!!!!...تمام وجودم میشه یه کلمه... "نه"...بعد از خودم می پرسم پس من چرا دورم؟!...آخ که بدترین جاش همین جاست...که جواب محکمی واسش ندارم...!جواب دارما...ولی نه به محکمیه اون "نه"...آخرین چیزی که میآد تو ذهنم...اینه...که برمی گردم...تا همه ی لطف هایی که در حقم روا داشتن رو...با همه ی وجودم...جبران کنم!

دوستون دارم...واسه همیشه...واسه همیشه...همیشه ی همیشه!

"دوری" واسه من عادت نمیشه!

باید برگشت "خونه".............

  
نویسنده : سپیده ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٠
تگ ها :

← صفحه بعد